تبلیغات
**به سراغ من اگر می آیید ...نرم و آهسته بیایید...مبادا که ترک بردارد...چینی نازک تنهایی من** *****.بیا بشنو ز من افسانه ی درد.... که من پرونده ی دامان دردم...سرا پا انتظاروسوزوسازم...سفای اشک گرم و آه سردم...پس از این دلم بی تو چون گور سرد است*****

آسمان بارانیست***و همواره بی تو***خانه ام تاریک است***من دگر میدانم***بوته خاری هم نیست***ولی اینجا حتی***بیدارم***پشت این پنجره ها***دیر گاهیست که من...اکنون...روشنی می آرد***و کسی می آید***غنچه ای میروید.***پشت این پنجره ها***گفته بودی فردا************ کاش میشد هیچ کس تنها نبود****کاش روز دیدنت فردا نبود****بازهم گفتی که فردا میرسی****دستهای تو ولی بالا نبود****من دعا کردم برای بازگشت****شاید این رفتن سزای ما نبود****سالیان سال تنها مانده ام****رفتی و گفتی که اینجا جا نبود****گفته بودی با تو میمانم ولی****کاش میشد دیدنت رویا نبود****کاش میشد هیچ کس تنها نبود .

نغمه های تنهایی من

نغمه های تنهایی من

>>NaghmeHaye TanhaYi Man<<


موضوع : دلتنگی ,

همیشه خدافظی برام سخت ترین کار بوده ..

همه کاری  میکردم تا به خدافظی نرسم .

هر کاری که فکرشو بکنی اما ایندفه دیگه نمیشه کاری کرد . واقعا نمیشه ...! بـــاید برم. کاریشم نمیشه کرد.

اونایی که تو یاهو . اورکات یا هر جای دیگه باهام ارتباط داشتن ....>>>شرمنده همتونم . چرا دروغ بگم اونجاها هم دیگه نمیام...

منتظــــــــــــــــرم نباشیــــــــــــــــــن ..

دیگه علی نیست که از انرژی منفیش حالتون بد بشه . دیگه کسی به اسم سرنا وجود نداره ...

دیگه تو وبلاگتون به اسم سرنا کسی رو نمیبینین...

دیگه تا با آدیتون میاین بالا چراغ منو روشن نمیبینین ...دیگه کسی نیس که بیادو با حرفاش شمارو غمگین کنه...

آهای کسایی که بهم میگین عاشق نبودم . حق با شماس من باختــــــــم...!

برین حال کنین...

خوبی بدی به بزرگی خودتون ببخشین...

خواهشا نگین بی معرفت بودم...

اگر بار گران بودیم و رفتیم ..... اگر نامهربان بودیم و رفتیم

این وبلاگم در همینجا به پایان کارش رسید

از اینکه انرژی منفی منتقل میکردم شرمنده ....!

پــــــــــــایــــــــــان

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادردوشنبه 10 بهمن 1384 ساعت 12:01 ب.ظ


موضوع : دلتنگی ,

درونم از غصه و ماتم

مثال روح بی خوا ب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است

*                    *                              *                 *

فعلا تا یه مدتی تو یه اعتصاب بسر میبرم واسه همین ترجیحا اینجا چیزی نمینویسم...

ولی میامو حرفای شما رو میخونم

بهم سر بزنین ها

تنهام نزارین 

 

-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ          *  *  *           -ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادردوشنبه 30 آبان 1384 ساعت 03:11 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟

گریم چرا داره میاد ؟... مگه کی برد منو زیاد؟

دوباره سلام....

هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...

یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!

ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..

نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!

ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...

اینم شانس ما..!!!

ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟

نظر یادتون نره ...!!

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادرجمعه 15 مهر 1384 ساعت 01:10 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

سلام

امشب خیلی دلم گرفته ...انقده که نگو ...تو دلم انگار یه چیزی سنگینی میکنه ...یه چیزی سنگین ,خیلی سنگین ...اونقدری که نفس کشیدنمو سخت کنه

نمیدونم تاحالا اینجوری شدین یا نه. ولی من امروز بدجوری بی حالم ,دستم به هیچ کاری نمیره,یه احساس غریبی دارم ,یه جور احساس پشیمونی,احساسی که فکر کنی همه ی فرصتهای زندگیتو از دست دادی و دیگه جای جبرانی نمونده واست...

وای امشب خیلی حرف دارم ...

دوس دارم تا آخر باهام بمونی ...تاحالا اینقدر احساس ضغف نداشتم...انگار همه ی دنیا یه جا سرم خراب شده باشه ...قلبم تند تند میزنه ,هنوز اون سنگینی رو دلمه...

امشب خیلی شب شلوغ پلوغی بود .

شلوغ پلوغ از این نظر که احساسم همش در حال تحول و دگرگونی بود...

تو این حالت هی شعر میگفتم اما نصفه نیمه ,تا میومدم یک شعرو کامل کنم باز حالم عوض میشدو یه شعر دیگه و....

این شعر مسخره بدون دستکاری و تنظیمی میزارم اینجا ...

امشب دلم تنگه ...

غصه مثل سنگه

این حرف یه دلتنگه

این عشق بی رنگه

عاشقی برام ننگه

عشق تو زندگیم لنگه

دلت مثل سنگه

انگار دوست داشتنم واست ننگه

حرف میزنی با خنده

اینجوری فکر میکنی میشی برنده

تو هستی آدم یه دنده

لجبازیتم هست فقط واسه بنده

این کارا شده زننده

فقط بهت میگن آدم یه دنده

حرفای هر شبت یه رنگه

بازم میکنی بهم خنده

آخرم میشی برنده

انگار دوست داشتنم واست ننگه

راستی تا حالا شماها هم چنین حالتی بهتون دست داده یا نه؟
یادتونه اون اولا تو اون وبلاگ دیگم باهاتون راجب مرگ حرف میزدم..؟؟؟

نمیدونم چرا ولی دیگه نمیشه واقعا چرا ..؟؟؟

تورو خدا نگین تا تقی به توقی میخوره از مرگ و این چیزا میگه ها ...!!!
اصلا اینجوری نیستم ...ولی خوب بلاخره شاید واسه خودتونم یه موقعی پیش اومده باشه که زندگی کردن واستون سخت شده باشه و تو اون شرایط سخت به این فکرا بیافتین...نمیشه بگین نه ...حتما تو این شرایط بودین و یا شایدم بعدا این شرایط و تجربه کنین ...(البته خدا نکنه...!!!)

روهم همه تسخیر مرگ شده است

بدنم سرد شده است

در درونم صدایی ناشناس

تیشه بر دست شده است

قلب من خورد شده است

آن صدا گم شده است

بدنم سرد شده است

رنگ من گویی مثل گچ شده است

گویی صدایم با من قهر کرده است

بی صدا شده است با من لج کرده است

نفسی نیست مرا یاری کند

خاطرش گم شده است,بی مهر شده است

>><<

بی دلیل زندگی میکنم ,همه فرصتام و از دست دادم...

دیگه دلیلی ندارم واسه زندگی ...!!!از این به بعد زندگی کردنم الکیه

دنیا برام تموم شده

دفتر عشق حروم شده

شعری ازم در نیماد

قصه ی عشق تموم شده

ببخشید همینجوری حرف میزنم...همه اینا بخاطر اینه که یکم خودمو خالی کنم,وگرنه آدم وراجی نیستم...چی کار کنم خوب..؟؟؟

سوژه بدین گریه کنم

اشکمو زودی ول کنم

با سختی غصه و غم

یکمی دل دل بکنم

آقا خیلی حرف زدم و میدونم وبلاگایی که متنشون زیاده کسی حال نمیکنه همشو بخونه واسه همین تا همینجا اکتفا میکنم و ببخشید که زیادی حرف زدم...!!!

ولی خوب یه شب که هزار شب نمیشه...!!!

 

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادرشنبه 26 شهریور 1384 ساعت 01:09 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

سلام...

ایندفعه بدون غر غر کردنی شعرو میگم...

غریبه ای یه وقت نیاد

صدای عشقمو نخواد

یا توی خلوت دلم

بدون دعوتی نیاد

دلم میخواد نبینمش

اون روزی که گریه میاد

آهسته آهسته میگم

کسی ازم بدش نیاد

از غم و غصه نمی گم

یه وقت صدایی در نیاد

گفته شده شادی کنم

از گریه ام هیچ نشه یاد

گفتن اگه زاری کنم

می برنم زودی زیاد

ای خدا زاری می کنم

تا خنده رو بدی بم یاد

گریه نباید بکنم

تا گریه هست خنده نیاد

بدون گریه نتونم

به این میگن یه اعتیاد

بدون گریه داغونم

با گریه هام نفس میاد

خدا دارم تموم میشم

انگار بردی منو ز یاد

منم دارم حروم می شم

خاطره هام رفته به باد

هیچکی بهم امون نداد

جواب عشقمو نداد

آدمک رفته به باد

ندای عشقشو سر داد

اون که همش گریه می کرد

گریه هاشم نموند به یاد

گریه شده بود خنده هاش

به خنده هاش گریه می داد

این آدم غمگین ما

جز گریه هیچ نداره یاد

تو این غمو غصه ی سرد

خنده برام شده یه درد

نمی تونم خنده کنم

بهم بگین آدم بد

اونا بهونه می کنن

گریه رو بم زهرمی کنن

چرااونا نمی دونن

اینجا فقط یه مهمونن

غریبه ای یه وقت نیاد

صدای عشقمو نخواد

یا توی خلوت دلم

بدون دعوتی نیاد

 

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادرپنجشنبه 17 شهریور 1384 ساعت 03:09 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

سلام***

دوستان از همه گی ممنون ...ایندفعه منو حسابی شرمنده کردین

با نظرایی که بهم دادین >>چه اونایی که اینجا نظرشونو مینویسن و چه اونایی که جاهای دیگه نظرشونو میدن ...ممنون همگی ...لطف کردین

راستش یه چیزی بگم .بهتر میدونم که همه نظراتشونو اینجا بنویسن .چرا ؟چون اینحوری همه تو جریان نظرا قرار میگیرن و به نظر خودم اینحوری بهتر باشه

راستش یکی از دوستان بهم میگفت آدم نمیتونه نظر هم رو جلب کنه ...میگفت نمیشه بین اینهمه سلیقه ی جورواجور یه طوری نوشت که همه رازی باشن ..میگفت بلاخره یه چندتایی پیدا میشن که با صلیقه ی تو جور نباشن و انتقاد کنن..

راستم میگه ها ولی آخه من بی تجربه هستم و با این چیزا هنوز جور نشدم..جنبه ی انتقاد دارم ها ولی به شرطی که انتقاد .یه انتقاد درستی باشه

یکی دیگه از بچه ها که خیلی خوب بهم این مطلب رو حالی کرد .گفت من ممکنه از بعضی اثرات شکسپیر هم خوشم نیاد ..اولش خندیدم ولی یکم که فکر کردم دیدم خوب شکسپیر یه آدم شناخته شده ای هست ولی خوب آره منم از همه اثراش خوشم نمیاد ولی این دلیل نمیشه که کارش بد باشه ...خوب با صلیقه ی من جور در نمیاد

باز یکی دیگه میگفت تو که شعر نمیگی اینا همه حرف دله حرف دل آدمم زشتی نداره ...>>اینم حرف جالبی بود

یکی دیگه هم میگفت همش شعر نگم یکمک حرف بزنم ...اینروزا یکم حالم خوش نیس و حالو حوصله ی حرف زدن ندارم ..یعنی به قول خودمون >>>حرفم نمیاد

ولی اون وبلاگ قبلیم تو.persianblog خیلی حرف میزدم ولی باز اونجا شعر کم میگفتم... به قول خودمون بزارین راه بیافتم اون وقت بهتون میگم ......... 

یه شعر دارم که قبلا گفتم و فکر میکنم بچه هایOrkut اینو شنیده باشن و واسشون آشنا باشه

حالا بخونین و  نظر بدین

سبزی ام را ببین

بیقراریم را ببین

عاشقی ام را ببین

هیچ مردی نی تواند

مثل من عاشق بماند

آخر دنیا شدست

بیقرار قصه ی ما

عاقبت رسوا شدست

آدمیان از هوسها

به بیراهه رسیدند

مردمان خشکیده اند

گویی که چندی مرده اند

من

پیدای پنهانم

عاشق گریانم

بی کس و تنهایم    

خسته و نالانم

بی تو مگه میشه

مجنون عاشق بود

مجنون این قصه

با لیلی عاشق بود

خارو پریشانم

خاک گریزانم

دلگیرو دلخسته

وای خداجون بسه

عشقم به باد رفته

این عاشقی سخته

زخمی ترین عاشق

این رمز تنهاییست

زانو بزن ای دل

این رسم رسواییست

بی تو شوم رسوا

بی تو شوم بی کس

بی تو نمیخواهم

بی تو میشم هیچکس

..... 

.

همین الان که داشتم اینجارو درست میکردم یکی از دوستام بهم گفت به ۲ دلیل دیگه اینجا نمیاد..دلیلاش اینا بود>>

۱)با فونت قرمز مینویسم چشاش در میاد تا بخونه...

۲)همش از غم میگم ...

واسه اولی که درستش کردم و الان دیگه فونتم قرمز نیست ولی واسه دومی یه فکرایی کردم که نمیخوام لو بدم ...

>>>>>>>>>>>>>تا بعـــــــــــــــــــــد

.

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادریکشنبه 13 شهریور 1384 ساعت 12:09 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

سلام***

بعضی از دوستان بهم میگن وبلاگت مسخرس ... حرفایی که میزنی همچین جالب نیست ... شعرات همه یه موضوع داره و از این جور حرفا که تو دل آدمو خالی میکنه ... اگه توجه کرده باشین یه این دفعه خیلی دیر Update  کردم ... آخه دلسرد شده بودم راستم میگین ها ... ولی خوب امروز اومدم جوابتو نو بدم...

۱)اول اینکه گفته بودین که وبلاگم مسخرس >>>خوب خودمم قبول دارم ... به ۲ دلیل >>

۱.اول اینکه تازه کارم و هنوز  حرفه ای نشدم...

۲.دوم اینکه آخه بابا جون من . من حرفامو تو شعرام میگم ...دیگه حرفی نمیمونه که بخوام بزنم...

۲)اینکه شعرا همه یه موضوع داره گفتنش واسم خیلی عجیب بود ...

آخه من که شاعر نیستم  که بخوام واسه هر موضوعی شعر بگم... تازه اگه بخوام از چهچه بلبل و از گل و سنبل بگم اولا نه با روحیه ام جور در میاد ...نه با اسم وبلاگم مناسبه

کیجا دیدین اسم وبلاگ همچین یه اسمی باسه که آدم و یاد دلتنگیاش بندازه بد نوشته هاش از گلو بلبل و اینجور چیزا حرف بزنه...>>>لطفا انتقاد میخواین بکنین اول در موردش فکر کنین که آیا امکان این چیزی که میگین هست یا نه...

تازه یک موضوع داشتن شعرا هم فکر کنم اینو به خواننئه برسونه که همه ی این حرفا حرف دل منه و احساس درونی من یکجوره ....نمیتونم شعرامو عوض کنم ...چون واسه این کار باید اول روحیه مو عوض کنم که اینم جزء محالاته...

یه چیز دیگه اینجا نگفته موند و اون اینکه اگه بعضی از شعرام معنیش همچین گنگه و نمیتونین بفهمین مشکل از شما نیست مشکل از بندس چون این شعرا واسه یه بنده خدایی گفته شده و از اصطلاحات مخصوص به خودمون تو شعرام استفاده کردم که فقط منو اون میفهمیم ... اینم مشکل دیگه ای که بعضی ها گیر داده بودن بهش

بازم انتقادی دارید بگین ولی لطفا یه انتقادی باشه که بشه انجامش داد

>>>بازم ممنون <<<

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

.

کاش میشد تا بدانی

End عاشق بودنم من

کاش میشد تا بمانی

تا که عاشق تر شوم من

از سر بحث و جدل

ما هر دومان در غصه ایم

لعنت به تو ای که غوغا میکنی

نفرین به تو ای که رسوا میکنی

سرو افتاده به خاکم میکنی

عشق من را تو پریشان میکنی

رفتنم را تو پنهان میکنی

گفته هایم را نمایان میکنی

عاشق درمانده را

 رنجور و نالان میکنی

آنکه عاشق پیشه است را

تو هراسان میکنی

کاش میشد تا جهنم

 تو مرا یاری کنی

کاش میشد در بهشتت

من را پذیرایی کنی

ای که عاشق بودنم را

به تمسخر میگرفتی

بین که عاشق پیشه ی تو

مثل یک موجی شکست

بین که عاشق پیشه ی تو

از سر دریا برفت

اسم من را

تو زخاطر برده ای

هی به من گویی

 برایم مرده ای

آخر عشقم همین شد

که بیافتم بر زمین

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادریکشنبه 6 شهریور 1384 ساعت 02:08 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

سلام...

اصلا حال حرف زدن و ندارم...تازه مگه حرف میزنم کسی به حرفام گوش میده؟

نظر که نمیدین...اونایی که نظر میدن تعدادشون خیلی کمه ...تازه اونا هم که حرفامو نمی خونن ...فقط میگن خوب بود ...همین...اصلا همینجوری نخونده نظر میدن

آدم اینجوری دلزده میشه...انگار که هیچکی باهاش نیست...تنهای تنهاس

.

صدای گریه میاد

مال کیه؟

از ته خونه میاد

مال کیه؟

جگرم سوخت بگو

مال کیه؟

تن من کوفت بگو

داغ کیه؟

شرفم رفت بگو

ساز کیه؟

شهرتم رفت بگو

ناز کیه؟

عاشقان منو همراهی کنید

ببینید صدا کجاست

,مال کیه؟

اون ته خونه کجاست

,راز کیه؟

آی آدما گریه کنید

عاشقی بی گریه کمه

راز این قصه ماتمه

خوب میدونین که فکرمه

مرگ مجنون عالمه

بغض واسه بنده مرحمه

صدای تو, تو ذهنمه

حرفای تو خاطرمه

آهای....

یکی بگه خاطرمه

تو بغض شب

دوری تو

یه ماتمه ...یه ماتمه

صدای گریه میاد

این صدا مال منه

کاش از اول میدونستم

که گناهم عشقمه

کاش از اول میدونستم

که صدا تو فکرمه

با تو بودن آرزوم شد

بی تو بودن عالممه

صدای گریه میاد...صدای گریه میاد

اون صدا تو بغض شب

میرسه به آخرش

اون صدا تموم میشه

سکوت شب میشکنه

گریم از یادت میره

جاشو حسرت میگیره

حسرت گریه ای که

ندونستی مال کیه

صــــــــدای گــــــریـــــه میـــــــــاد...

.

 

 

 

 

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادریکشنبه 30 مرداد 1384 ساعت 12:08 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

***سلام...

شما احساستونو چطوری نشون میدین...؟

من که واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم...هر کاری میکنم نمیشه...نمیتونم احساسمو به طرف مقابلم نشون بدم...اصلا همه فکر میکنن من یه آدم دیگه ای هستم ..آدمی که اونا فکر میکنن با خود من زمین تا آسمون فرق میکنه....

بدجوری تو این موضوع گیر کردم...کمکم کنید

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

.

خدایا چه در سر دارم؟

چرا اینگونه نالانم؟

پریشانم

گویی که بیمارم

دلم از غصه می نالد

.پریشان کرده احوالم

خدایا من پریشانم

.چرا گم گشته فریادم؟

چرا بی عرضه ام اینقدر

.که از حال خود می نالم

دلیل غصه ام چیست ؟

چرا اینگونه می نالم؟

دلیل ماندنم کیست؟

چرا رنجورو بیمارم؟

چرا اینگونه می خوانم؟

.گویی افسرده احوالم

چرا اینگونه می نالم؟

بدون غصه بی خوابم

چرا گم گشته احوالم؟

زچی نالم ؟نمی دانم

چرا اینگونه بیزارم؟

نمی دانم نمی دانم

مگر او عشق من بوده؟

نگو این عشق از هوس بوده

اگه این عشق هوس بوده

بگو پس این هوس زوره

مرا از کینه خالی کن

مرا عاشق تر از پیش کن

عزیزم را نگیر از من

که از دوریش می گریم

.

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادردوشنبه 24 مرداد 1384 ساعت 02:08 ق.ظ


موضوع : قهر ,

سلام....

یک شعر قدیمی که قبلا یکمشو شنیده بودین اما بقیه شو اینجا میزارم پس بخونین...

.

.

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

.

با همتون قهر می کنم

می رم یه جای دور عمرمو سر می کنم

میرم به اونجایی که میگن شهر غمه

اونجا همش مال منه

جایی که فقط غصه و ماتمه

قهر می کنم قهر می کنم

با خودمم قهر می کنم

توی جهنم می شینم

کاری ندارم با کسی

تنهای تنها می شینم

شوخی ندارم با کسی

اونجا می شینم تنهای تنها

با همتون قهر می کنم

.

.

با همتون قهر می کنم

با همتون قهر می کنم

می رم یه جای دور عمرمو سر می کنم

با شما هام

شما که من رو ندیدین

قلب منو

به آب و آتیش کشیدین

منو دوسم نداشتین

سر به سرم گذاشتین

عاشق دل شکسته رو

تنهای تنها کاشتین

آخر عمرم رسیده

گریه امونم نمیده

.

.

دوست دارم گریه کنم

آخر عمرم رسیده

اونور دنیا هیچکی

واسم خوابی ندیده

اونجا هم هیچکسی   

منو ندیده

گریه های منو

به تمسخر کشیده

با اینکه همیشه منو

با آه و زاری دیده

اینو دلم فهمیده

عشق از دلم رنجیده

.

.

رفتم به یک دنیایی که

هیچکی اونو ندیده

نشستم تنها یه جایی

سر به بغل کشیده

تو عالم تنهاییمم

گریه امونم نمیده

گفته بودم تنها بشم

میرم به یک شهر دیگه

با همتون قهر می کنم

با همتون قهر می کنم

.

**اینم  خودمم ...تازگیا اینجوری شدم**

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادرچهارشنبه 19 مرداد 1384 ساعت 03:08 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

***سلام...

امشب حالم اصلا خوب نیس...نمیدونم چرا اینجوری شدم...تازگیا سر موضوعات الکی اعصابم خورد میشه ...نمیدونم چی بگم ...دوست دارم از این زندگی لعنتی راحت شم ...باورت میشه روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم؟...سخته به خدا سخته ...روزا و شبا با خودم خلوت میکنم انگاری که از آدم بدورم..تنها میشینم یه گوشه با خودم حرف میزنم ..عین این دیونه ها .... دوست دارم راحت شم ...از این وضعیت خسته شدم ولی جه کنم که نمیتونم کاری بکنم....

یک راه حل توپ اما .....

وای چقدر انرژی منفی منتقل میکنم من...بی خیال

نظرتون راجب این شعره چیه....؟؟؟

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨

امشب شب بغضه ....بغض من رو دیدی ؟

امشب شب قصه اس ...قصه ام شنیدی ؟

امشب شب اشکه ...اشک من رو دیدی ؟

امشب شب مرگه...قصه شو شنیدی ؟

گریه ام ندیدی....بغضم نچشیدی 

راز این دل خسته ...هرگز نشنیدی

لعنت به تو ای دل...لعنت به تو ای دل 

خسته ام ز لعنت ...نفرین و شکایت

بی تو مانده ام من...بی سنک صبورم

بی تو خوانده ام من...از ته وجودم

راهی شده ام من...راهی قیامت

شاکی شده ام من...شاکی از شکایت

قصه ام تو بودی...قصه نه حکایت

حکایت از دلی که...نداره هیچ لیاقت

این دل شکسته...می کنه جسارت

درد دل غمگین...چون نداره عادت

از بغض این دل ...می کنم روایت

عاقبت دلم رو...می کنم فدایت

در یاد تو هستم...گر روم از این دشت

از عشق تو مستم...ای دل به فدایت

قلبم زیر پایت...عشقم به فدایت

قلب من شکسته...از یاد تو رفته 

با خودم می خونم...گریه دیگه بسه

چشم من خمیده...گونه ام کشیده

اشک من سرازیر...گریه ام نمیره

بغض من فراری...قلبم شده شاکی 

شکوه و شکایت...از این دل خاکی

راحتم کن امشب...ای خدای هستی 

راحت از همه کس...جون همه هستی

من دیگه نمی خوام ...بیهوده بشینم

امشب یه کاری کن...آسوده بمیرم

اینجا رو بخونید ...ای شهر حقایق

اینجا رو بخونید...ای مردم عاشق

بر سر مزارم...شاخه گل نیارید

اشکی از چشاتون...بی مهر نبارید

غصه تون نگیره...چون من دیگه رفتم

غصه مال قصه اس...من بیهوده نرفتم

بیهوده نرفتم...خیلی خوب شکستم

تا آخر قصه...گریه موند رو دستم

اشکمو ببینید...عشق من همینه

بغض من گرفته...عاشقی شیرینه

تلخی این قصه...آخر دلنشینه

این قصه نبوده...عاقبت همینه

گر برم از این دشت...واسه ی همیشه

تلخی این قصه...تا ابد میشینه

تلخه خوب می دونم...

رفتن یه عاشق ...سخته خوب می دونم...

تا ابد می خونم...بی تو نمی مونم...

این قول از هوس نیست...عاشقت می مونم...

اما اینو باید...تا ابد بدونی...

عاشقم نباشی...پیشت نمی مونم...

رفتنم چه آسون...اما دیگه سخته...

عشق من هوس نیست....گفتم دیگه بســـــــه

    

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

چطور بود...؟

*...تا بعــــــــد...*

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادریکشنبه 16 مرداد 1384 ساعت 04:08 ق.ظ


موضوع : دلتنگی ,

یه قاصدک ...

بی بال و پر

اومد اومد

تو خود شب

کتاب قصه ی منو

یواش یواش می زد ورق

می کرد نشون جاهایی که

افتاده بودم تو قفس

تا خود صبح نشست و خوند

هیچی از اون قصه نموند

یک دفعه بالش رو شکست

کنج اتاق یک جا نشست

گریه و زاری سر گرفت

همون که عشقم رو گرفت

اونکه شبای قصه مو

با خنده از سر می گرفت

همون که عشق من بودو

من واسه اون عشق نبودم

کنج اتاق زاری می کرد

چون دیگه عاشق نبودم

یک دفعه آهی کشیدم

گفتم خدا کمک ...کمک

قاصدک قصه ی ما

اون که همش می کرد وداع

تو قصه ی عاشقی مون

با خنده ای می کرد دعا

می گفت خدا یه کاری کن

عشق و برام درست بکن

آخه من عاشقش شدم

عشقم و خیلی دوست دارم

اینو شنیدم از دعاش

رفتم بگیرم شونه هاش

اما دیگه نفس نداشت

قاصدکه هوس نداشت

تا دست زدم به گو نه هاش

اشک و بچینم از چشاش

یک دفعه افتادو شکست

شکسته شد اون هم نفس

اونکه می خواست عاشق بشه

به آرزوش رسیده بود

اونکه می خواست لایق بشه

دست خدا رو دیده بود

گریه امونم نمی داد

راهی نشونم نمی داد

کمک کمک فایده نداشت

قاصدکه نفس نداشت

گریه شده بود عالمم

ببین چه زود من میشکنم

بلند بلند داد میزدم

عشقمو فریاد می زدم

خدا می خوام داد بزنم

قاصدکم قاصدکم

ولم کنین می خوام برم

می خوام بگم دوسش دارم

گریه امونم نمی داد

راهی نشونم نمی داد

به کی بگم به کی بگم

قاصدکم قاصدکم

 .

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.

***سلام ....

اولین متن رو دوست داشتم با یکی از شعرام شرو کنم

راستش وبلاگ قبلیم به دلایل نا معلومی بالا نمی یاد ...تصمیم گرفتم که به وبلاگ دیگه بسازم و بازم درد دلمو داخلش بنویسم ...منظورم از این کارو نمی دونم .ولی اینجوری خودم خالی میشم...

اهان ...راستی نظراتونو حتما بگین که بدونم حرفام خوانندهای داره یا نه ... بارم ممنون

 

تو هم یه چیزی بگو || نظرت چیه؟ []

نوشته شده توسط سرنا سرنادرشنبه 15 مرداد 1384 ساعت 03:08 ق.ظ


 

صفحات وبلاگ

نوشته های قبلی

 

هادی سیستم